الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )
141
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )
مشغول شدم تا سپيده صبح دميد و نماز بامداد را خواندم و از خانه بيرون آمدم و از كاروان حج پرسش كردم و دريافتم كه يك دسته ميخواهند به حج بروند و من با كاروان نخست همسفر شدم و با آنها بودم تا بيرون رفتند و من با آنها وارد كوفه شدم و چون بكوفه رسيديم از پاكش خود پياده شدم و متاع خود ببرادران مورد اعتماد خود سپردم و بيرون رفتم و از خاندان ابى محمد ( امام يازدهم ) جويا شدم و دنبال جستجو بودم ولى نه خبرى شنيدم و نه اثرى يافتم و با اول كاروان بمدينه رفتم و چون وارد مدينه شدم بيخودانه از پاكش خود پياده شدم و بنه خود را بموثقين همسفرانم سپردم و بيرون رفتم پرسش از آثار و پژوهش از اخبار نمودم و نه خبرى شنيدم و نه اثرى ديدم هميشه به اين جستجو بودم تا مردم براى مكه كوچ كردند و من هم با آنها بيرون شدم تا به مكه رسيدم و بنه خود را بامينى سپردم و بيرون شدم و از خاندان ابى محمد پرسش كردم و نه خبرى شنيدم و نه اثرى ديدم و هميشه ميان اميد و نوميدى انديشه مقصد خود را داشتم و خود را سرزنش ميكردم پاسى از شب گذشته بود و با خود گفتم انتظار ميكشم تا تا دور خانه كعبه خلوت شود و طواف سر صبرى بجا آرم و از خداى عز و جل بخواهم تا مرا به آرزوى خود برساند در اين وضع بودم و دور خانه كعبه هم خلوت شده بود و براى طواف برخاستم كه يك بار جوانى نمكين و خوشبو را ديدم كه يك بردى را بكمر بسته و ديگرى را حمايل كرده و پر رداى خود را بگردنش برگردانيده من از او ترسيدم ، به من توجه كرد و گفت از كجا است اين مرد ؟ گفتم از اهواز گفت ابن الخضيب را در آنجا ميشناسى ؟ گفتم خدا او را رحمت كند دعوت حق را لبيك گفت مردى بود كه روزها را روزه بود و شبها را بعبادت ميگذرانيد و تلاوت قرآن ميكرد و از دوستان ما بود ، گفت در آنجا ابراهيم بن مهزيار را ميشناسى ؟ گفتم من ابراهيم هستم ، گفت اى ابا الحسن اهلا و سهلا بك